قهرمان ميرزا عين السلطنه

475

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

محققا بيست و سه روز است كه طهران وارد شده‌ام . دنبالهء روزنامهء نهاوند روز جمعه 16 شوال از كيل‌آباد به شهر نهاوند آمديم . شب بعضى مطالب را مستحضر شدم كه علما به تحريك و اغواى على اكبر خان سرتيپ و ميرزا جعفر و آن سه چهار حاجى قرار شورش را دارند . جناب مولوى آمد كمى گفتگو كردم . مطمئن كرد و قرار شد مسئولات علما را قبول كرده در اين موقع تشريف‌فرمائى شاه ساكت شوند . طغيان و بستن بازار روز يكشنبه 18 شوال - صبح جناب ميرزا آقاى مجتهد در مسجد حاضر شده مردهء خود را فرستاده دكانها را به زور بستند و اغلب علماى ديگر در حضور ايشان در مدرسه حاضر شدند . . . و آن حاجيها . . . جمعى را همراه برداشته و هركس از علما نيامده بودند جبرا و عنفا از خانه بيرون آورده در مجمع حاضر كردند و آدمهاى خود را بازار روانه كرده‌اند و دكانها را اغلب بستند . مولوى را هم مجبورا از خانه بيرون آورده در مدرسه بردند . پيغام جهت من دادند كه شما ده هزار تومان جرم و جنايت وارد آورديد ، اين مبلغ پول را بدهيد بياورند تسليم مردم كنيم تا ساكت شده شكايت به طهران نكنيم . من هم در اين مدت ده يك اين مبلغ را مداخل نكرده بودم و تمام سال از نهاوند هزار و پانصد تومان بيرون نمىآيد . بارى تلگرافخانه رفته و شكايت مفصلى تلگرافا به خاكپاى مبارك كردند . من هم تلگرافى كردم كه اسباب فتنه اين اشخاص شده‌اند و مكرر هم در باب اين حاجيها و بلاهائى كه به سر اصغر نام درآورده‌اند عرض كرده‌ام تكليف را معين فرمائيد . مختصر چه تفصيل دهم . شش روز تمام به هر حيله و تزوير بود مردم را از كار و كاسبى بازداشته تمامشان را از صبح تا عصر در مدرسه حاضر مىكردند . منتظر جواب تلگراف بودند . احدى جرئت نداشت از ترس حاجيها و نوكرهاى علما دكاكين خود را باز كند و متصل پيغام مىدادند كه چه كنيم . شش روز است كه از كاسبى بازمانده‌ايم و شب نان نداريم بخوريم . من هم كه تكليفى نداشتم . آن تلگراف اول را به توسط حضرت و الا كردم ، دو روز بعد شاهزاده جواب زده بودند كه تلگراف را صلاح ندانستم روانهء اردو كنم . شما با آقايان مصالحه كنيد . سرمنشأ اين كارها هم ميرزا آقا و آقا تراب بودند . سايرين به قدر ايشان راغب نبودند . حضرت و الا تلگرافى هم جهت وزير كرده بودند كه برو نهاوند اصلاح بده . آن هم مطلب را مىدانست كه از او هم بسيار شكايت دارند و اگر بيايد بد اندر بدتر خواهد شد نيامد . روز بيست و سوم شوال - عصر تلگرافى از حضرت اجل رسيد كه معجلا به وصول تلگراف سوار شده اردو بيائيد . در آخر هم مرقوم شده بود هركجا اردو هست آنجا بيائيد . شب مشغول تهيهء رفتن شدم .